نویسنده :
فاطمه بهبودی - ساعت 09:55 AM روز چهارشنبه 21 بهمن ماه سال 1388
نویسنده :
فاطمه بهبودی - ساعت 09:53 AM روز چهارشنبه 21 بهمن ماه سال 1388
نویسنده :
فاطمه بهبودی - ساعت 09:51 AM روز چهارشنبه 21 بهمن ماه سال 1388
نویسنده :
فاطمه بهبودی - ساعت 4:11 PM روز یکشنبه 18 بهمن ماه سال 1388
سبکبار باش اما با سنگین بارها باش
سبکبال باش اما با بال پر شکسته ها پروازکن
تا انجا که پرواز را از یاد نبری .
پرواز پریدن همیشه نیست
گاهی به حس جنس زمین
به رویش گل
به جنس اب روان
به اتش و دود
به سمت دلی که در میانه راه زخمی شده است
باید بر زمین نشست و دانه بر چید .
(آرمان)
نویسنده :
فاطمه بهبودی - ساعت 3:13 PM روز یکشنبه 18 بهمن ماه سال 1388
آن زن
گم شد .. و کسی به جستجویش بر نخواست .
کجا ؟ .. چگونه ؟؟ از کدام سرزمین ؟؟؟
نمیدانم .
نویسنده :
فاطمه بهبودی - ساعت 3:09 PM روز یکشنبه 18 بهمن ماه سال 1388
نویسنده :
فاطمه بهبودی - ساعت 4:28 PM روز جمعه 16 بهمن ماه سال 1388
سایت لقمه در نظر دارد با همکاری فرهنگسرای انقلاب دومین دوره مسابقه عکاسی از سفرههای حسینی از «مجموعه مسابقات عکاسی از سفرههای ایرانی، مذهبی» و بر اساس ضوابط و مقررات ذیل برگزار کند.
ادامه مطلب :
http://www.akkasee.com/news/13867/
نویسنده :
فاطمه بهبودی - ساعت 12:10 PM روز جمعه 16 بهمن ماه سال 1388
جلد دوم کتاب فتوژورنالیسم تحویل ناشر دفتر مطالعات و تحقیقات رسانهها شد.
کتاب فتوژورنالیسم یکی از بهترین کتاب هایی که خوندم و در کار خبر به من کمک زیادی کرده . توصیه به دوستان تازه کار .. حتما این کتاب رو بخونید ... چون واقعا راه کار ها و اطلاعات خوبی در کار عکاسی خبری می ده .
الان هم حسابی ذوق کردم و خوشحالم که جلد دومش داره میاد .. خیلی باحاله .. نه ؟؟
بقیه خبر رو در سایت استاد اسماعیل عباسی بخونید :
http://abbasi.akkasee.com/
نویسنده :
فاطمه بهبودی - ساعت 11:35 AM روز جمعه 16 بهمن ماه سال 1388
Levan Kakabadze متولد سال 1984 در ایلات جرجیا و فارغ التحصیل کارشناسی هنر با درجه استادی در Batumi Shota Rustaveli State University است.
Levan عکاسی را از سال 2006 شروع کرده و از محیط پیرامون اش، همسایگان و زندگی شهری عکاسی میکرد. و نیز بیشتر از مردمی عکاسی میکند که وقت زیادی را با آنها میگذراند.
اخیرا او به عنوان یک عکاس حرفه ای فعالیت میکند و عکس هایش در مجلههای متفاوتی چاپ میشود. برخی از کارهایش هم در سراسر جهان به نمایش گذاشته شده اند. برای همین و به جهت معرفی این عکاس هنرمند نمونه ای از بهترین عکسهایش را برای شما گردآوری کرده ایم.
سایت این عکاس :
http://levankakabadze.com/
نویسنده :
فاطمه بهبودی - ساعت 11:21 AM روز جمعه 16 بهمن ماه سال 1388

و نگاه ها را باری دیگر تازه کرد ....
نویسنده :
فاطمه بهبودی - ساعت 5:04 PM روز پنجشنبه 15 بهمن ماه سال 1388
امروز
زیر باران رفتم
و با بغضی عجیب
غریبانه
تو را همراه بارانم صدای کردم .. .
تو را از لحظه های گنگ جستم
و درسکون بی نهایت ها تو را فریاد کردم .
اما انگار ..
نبودی ...
تا رد دلتنگی هایم
ببینی
که تا کجا
پیش می روند و
مرا
مرا که روحم از احساسی سبکبارانه برخوردار است .. به سخره خویش می گیرند .
در آخر وقتی تو راخاموش دیدم
رنجورانه
نامت را به بارانم سپردم
و سرودم شعری تازه و بیدار
.. که شاید
روزی بشنوی آن را
. که دوستت می دارم .. ..
در این دنیا .. در آن دنیا . تاآنجا که حدی نیست و
تنها واژه ها آنجا رنگ بیداری به خود دارند .
............................................................
لیلایم مرا آرام کن .. چون خویشتن
به زیر آن همه خاکی که رویت آرمیده است .
نویسنده :
فاطمه بهبودی - ساعت 2:01 PM روز پنجشنبه 15 بهمن ماه سال 1388
پریشانم
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
میگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است ....
شعر از : ( دکتر شریعتی )
..............................................................................
راستش چندوقت پیش یکی از دوستان گمنامم (نقطه) این شعر رو برام فرستادن
اینقدر از خوندن این شعر لذت بردم که دوست داشتم همه دوستان از این شعر رو بخونن و ازش لذت ببرن ..
راستی دوستان اگر شعر و مطلب جالب و خوندنی داشتین برام تو نظر بنویسید تا در دل نوشته های دوستان و به نام شما نمایشش بدم ...
دوست عزیز بابت این شعر ممنون .. :)
نویسنده :
فاطمه بهبودی - ساعت 12:35 PM روز پنجشنبه 15 بهمن ماه سال 1388
نویسنده :
فاطمه بهبودی - ساعت 10:32 AM روز چهارشنبه 14 بهمن ماه سال 1388
http://bornanews.ir/vglf01dy.w6dyjw,iiygaw.p.html
همیشه خدا برای عکاسی یکی هست به ما گیر بده :هی خانم شما خانمی حق نداری بیای پایین و عکاسی کنی ...
منم اولش با تمام وجودم عصبانی می شم یه بحث حسابی راه میندازم و وقتی می بینم فایده نداره بعدش یه آه عمیق می کشم و باز هم بعدش می پذیرم که خانمم و هیچ وقت تو این مملکت عزیز جایگاه خانم بودنم عوض نمیشه .. همون بهتر برم یه گوشه و مثل بچه آدم عکاسیم رو بکنم .. این عکس ها فقط از جایگاه خانم هاست ..
شرمنده که خوب نشد نه لنز خوب داشتم و نه امکان حرکت ... تازشم اولین بارم بود که مثلا ورزشی کار کردم :)
نویسنده :
فاطمه بهبودی - ساعت 12:09 PM روز سه شنبه 13 بهمن ماه سال 1388
نویسنده :
فاطمه بهبودی - ساعت 11:04 AM روز سه شنبه 13 بهمن ماه سال 1388
سایت photobloggies سالانه بهترین فتوبلاگهای جهان را در زمینههای مختلف انتخاب میکند
انتخاب فتوبلاگ برتر در این سایت دو مرحله دارد ، در مرحله نخست هر صاحب فتوبلاگی میتواند خود را نامزد کند ، همچنین هر کاربری اینترنتی میتواند در هر موضوع مسابقه سه وبلاگ را کاندید کند. در مرحله بعدی هیئت داوران فتوبلاگهای برتر را انتخاب میکند. در اعتبار اعضای این هیات داوران نباید شک کرد ، چرا که آنها از همگی از اعضای مجلههای معروف عکس هستند:
AK47.tv, File Magazine, foto8, Gomma Magazine, Hamburger Eyes, JPG Magazine, Light Leaks, U&I Magazine
لیست برندگان امسال به همراه نمونههایی از آخرین کارهای آنها
بهترین فتوبلاگ آمریکایی www.durhamtownship.com
بهترین فتوبلاگ کانادایی www.makinghappy.com
بهترین فتوبلاگ آمریکای لاتین www.ojorojo.info
بهترین فتوبلاگ اروپای غربی www.moodaholic.com
بهترین وبلاگ استرالیا و نیوزیلند www.seriocomic.com
بهترین فتوبلاگ روسیه و اروپای شرقی dgoutnik.net
بهترین فتوبلاگ ژاپنی www.1965.cc/monochrome
بهترین فتوبلاگ آسیای جنوب شرقی www.hendralauw.com
بهترین فتوبلاگ خاورمیانه و آفریقا ، علی خلیق، فتوبلاگر ایرانی www.alikhaligh.com/photoblog
بهترین فتوبلاگ از نظر زیرنویس و نوشتههای همراه عکس gotreadgo.blogtog.com
بهترین فتوبلاگ از نظر عکاسی سیاه و سفید www.shannonrichardson.com/electrolite.html
بهترین فتوبلاگ از نظر عکاسی حیات وحش www.davidkphotography.com
بهترین فتوبلاگ از نظر عکاسی انتزاعی www.deceptivemedia.co.uk
بهترین فتوبلاگ از نظر عکاسی استودیویی blog.ayola.com
بهترین فتوبلاگ عکاسی روزنامهنگاری www.fourteenplacestoeat.com
بهترین فتوبلاگ عکاسی منظرهای www.milouvision.com
بهترین فتوبلاگی که از دوربین ارزان قیمت استفاده میکند www.mylalaland.com/hello/index.html
بهترین فتوبلاگ عکاسی خیابانی www.thenarrative.net
بهترین فتوبلاگ عکاسی پرتره www.istoica.com/everyday
رازآمیزترین flakphoto.com
بهترین طراحی فتوبلاگ wink.nixone.com
بهترین فتوبلاگ با عکاس زیر ١٨ سال سن www.dyroxy.com
بهترین فتوبلاگ تازه تأسیس www.apocalyps.ca
منبع خبری (پرشین وبلاگ)
نویسنده :
فاطمه بهبودی - ساعت 1:39 PM روز دوشنبه 12 بهمن ماه سال 1388
نویسنده :
فاطمه بهبودی - ساعت 5:57 PM روز شنبه 10 بهمن ماه سال 1388
دیشب .. توی خلوت دلم .. به خدا غر زدم .. آخه یعنی چی ؟ خدا که از همیشه مهربون تر شده بود با دستان گرمش بغض هایم را از وجودم زدود ..نوازشم کرد و گفت : یعنی چی نداره .. دارم بهت یاد می دم زندگی یعنی چی .. آخرش مثل کودکی درد دل هام رو براش تعریف کردم و گفتم دردام زیاده.... خندید .. بی پایان و در آخر گفت : می دونستی حال همه آدمای دیگه مثل توئه .. وقتی دلشون می گیره همین حرف های تو رو می زنن .. دخترکم .. چشمات رو باز کن .. قلبت رو روشنایی ببخش .. تو برای این به زمین اومدی که انسانیت رو بیاموزی ... آخرش من گیج باقی موندم .. چون تعریف انسانیت رو زیاد شنیده بودم اما نمی دونستم چیه... ؟ خواستم ازش بپرسم انسانیت چیه دیدم داره میخنده و میره ... و بلند میگه : باید قلبت رو بشناسی و به احساست ایمان داشته باشی .. انسانیت از احساس پاک که بوجود میاد ... قلبت رو بزرگ کن .. اون وقته که معنی انسانیت رو خواهی آموخت .. تعجب کردم .. چون بیشتر از هر زمان دیگه ای پی بردم خدا چقدر عجیبه .
نویسنده :
فاطمه بهبودی - ساعت 5:11 PM روز جمعه 9 بهمن ماه سال 1388
( اگر حوصله خوندنش رو دارید بخونید و گرنه بهتره از خوندنش بی خیال شین )
..................
دستانش سردشده بودند ..
لبانش بی رنگ و
صورتش مثل گچ .. سفید شده بودند .
دلش از این دنیای کوچک .. رنج دیده و روحش بی قرار شده بود .
دلش می خواست باشد
زندگی کند .. زیبایی ها را ببیند و خدایش را در بودنش لمس کند اما
دنیای اطرافش بدو چنین اجازه ای نمیداد
چون دنیای اطراف او آرزوی گم شدن اش را داشت . .. و دخترک چه خوب فهمیده بود .
و همین بود که دلش را می شکست . .
دخترک تنها بود و از نگاه تیز و برنده آدمان کوتاهی که در قاب کوچکشان اسیر شده بودند و به او زل میزدند می ترسید .
آدمانی که منتظر بودند
دل دخترک برای همیشه از همه جاببرد و نا امیدی وجود او را تسخیر و تسلیم به سکوتش بکند ..
دخترک می ترسید ..
چون همه جا سیاه شده بود و او دراوج ظلمت و تنهایی هیچ نوری را نمی توانست ببیند که همراه او حرکت کند . .
چه لحظه های سختی .
تجسم کن که دخترک هستی ... رها .. تنها .. تو سیاهی مطلق .. اما با رویاهای بزرگ .
و فکر کن همه دوست دارن که نباشی .
چه حسی داره ؟؟
....
دخترک روزها و لحظه های زیادی رو به سختی گذرونده بود تا به یک پله بالاتربرسد اما
حالا داشت دیگر می برید ..
چون .. دلش از همه جا شکسته بود .
درست ...
وقتی که آخرین لحظه شد ..
وقتی که میخواست از پله های آمده اش پایین بیاید ..
اتفاقی افتاد .
تصویر یک نگاه در ذهنش رویید .
نگاهی که برای همیشه مرده بود اما به او یک باور داده بود و دخترک برای رسیدن به آن باور تمام سال های بودنش رو تلاش می کرد .
تصویر دوست مرده اش .. لیلا .
آری خودش بود .. لیلا تو نگاهش رویید . تو نفسش و تو حس بودنش .
باور نمی کرد ..
ناگاه فریاد زد ...
و تمام بغض های فروخوردش را در هم ریخت و شروع به گریستن کرد .. بی پایان .. و فقط به چهره دوست گم شدش نگاه می کرد.
آنگاه با صدای لرزانی او را صدای کرد و گفت : لیلا .. من گم شدم ..
راهم را نشانم ده.. می ترسم .. . می خواهم همه چیز را تمام کنم .. مگذار تسلیم شوم . ... کمکم کن .
تصویر لیلا تو ذهن دخترک روشن تر شد .. لیلا با صدای آرامی گفت :
دخترکم ... غمگین مباش .. نترس .
تو راز این ظلمتی.. چون همان نوری هستی که همیشه می خواستی با او حرکت کنی . . باور کن .. فقط با ایمان و اعتقاد باش و حرکت کن. روشن بین .. تو زیبایی .. جهانی از روشنایی در وجودت بیدار است .. امیدت را تو این سرما .. گرم نگه دار .
دخترک گریه می کرد و آه می کشید... چراکه روزهای زیادی را در انتظار شنیدن این حرف ها گذرانده بود ...
پس از لختی سکوت لبانش آرام تکان خوردند و زمزمه کردند : پس .. پس اون نور .. منم ..؟؟؟
لیلا خندید ...مهربانانه گفت : آره دخترکم .. اون نور تویی .... همیشه بودی و هستی .. چون ذات تو از خداوند است و او نور تمام عالم است .
با نور خداوندیت حرکت کن .. و مترس .. با یاری او
همه نگاه ها روزی خاموش خواهند شد و تویی که روشن باقی خواهی ماند و باز ادامه خواهی داد ...
دخترکم باور مرا هرگز فراموش مکن ... چون بتو ایمان دارم و باورت می کنم روزی تو بزرگ می شوی ..
و آنگاه بود که چهره لیلا .. از ذهن سرد دخترک برای همیشه خاموش شد و رفت .
دخترک تنها شد .. مثل همیشه ..
اما یک چیز درون سردش متولد شد و بهش گرما داد .
و اون نور ایمان بود
دخترک با این اتفاق چشم هایش را بروی هر چه ظلمت بود بست و با نور اعتقادیش به خداوند متعالی
دوباره راهش را آغاز کرد .
دخترک دیگر نمی ترسید .. نه از چشم های آدمان کوچک و نه از سرمای بودن های آنان . زیرا دخترک در تاریکی خویشتن باورش را یافته و نور وجودیش را با خدایش آذین بسته بود . .
.
در آخر دخترک تمام پله ها راپیمود ..
تا آنجا که دیگر هیچ پله ای برای رفتن نبود .. و او چنان بزرگ شده بود
که جزیی از ذات اقدس الهی شده بود .
او رفت
تا به دوستش بگوید تا آخر رفتم .. چون سرود همه رفتن هایم برای تو بود ..
لیلای عزیزم .
برای همیشه دوستت می دارم .
نویسنده :
فاطمه بهبودی - ساعت 5:08 PM روز جمعه 9 بهمن ماه سال 1388
نویسنده :
فاطمه بهبودی - ساعت 5:07 PM روز جمعه 9 بهمن ماه سال 1388
نویسنده :
فاطمه بهبودی - ساعت 5:05 PM روز جمعه 9 بهمن ماه سال 1388
خداوندا .. از تو شکایت دارم ..
به فریادم رس ...
.. وقتی مرا آفریدی .. از خلقتم شاد شدم ... می دانم
چون لذت بودن را چشیدم
اما
هیچ گاه به من نیاموختی تو بی رحمی این دنیای بزرگ و وارونه
و میان آدمهای سخت و فریبنده
چگونه بزینم .. ؟؟؟؟
مرا بیش از این یارای بودن نیست .. نفسم حبس است ...
جوابم ده که طاقتم تنگ شده است .
از این چرا ها و بی جوابی ها ..
دلم از تو گرفته است و
بسیار و مدام از خود می پرسم
که آیا خدایی بزرگ تر از تو هست که از تو به او شکایت کنم
... به فریادم رس .
دلم خون است ...
نویسنده :
فاطمه بهبودی - ساعت 1:44 PM روز جمعه 9 بهمن ماه سال 1388
چقدر از دنیا دلگیری
می فهمم
می پرسی از کجا فهمیدی ؟
منم می گم از سوی بی روح چشمات .
وقتی که میخندی
شعله های زندگی در اون ها گم شدن
و من خیلی روزها قبل تر .. این ها رو دیدم و زبان گفتن نداشتم .
دوست دارم برات از احساس های زیبا بنویسم .. که اگر بهشون توجه کنی
می تونن به تو یاد بدن که لحظه ها و راه های شیرین و جدید و خوبی هم هست
که تو می تونی با اونها بشناسیشون و تجربشون کنی .
دوست دارم برات بنویسم
زندگی مثل مومی که خودت تو دستات حرکت می دیش و فرمش رو خودت می سازی .
پس دنبال بهترین فرم زندگیت باش .
دوست دارم بنویسم
هرچقدر دنیات تنگ و سرد و عجیب
تو می تونی با نیروی فکرت اون رو تبدیل به زندگی شیرین و جالبی کنی .
نمی دونم چقدر حرفام روباورداری
اما برای تغییر در هر چیز باید ایمان داشته باشی و بیشتر از هر کسی بخوای .
دوست دارم
روزی دیگر که دوباره دیدمت
کمی از نگاهت تغییر پیدا کرده باشه
واقعا با دیدن یه چهره جدید از تو خوشحال می شم .
نویسنده :
فاطمه بهبودی - ساعت 7:08 PM روز پنجشنبه 8 بهمن ماه سال 1388
نویسنده :
فاطمه بهبودی - ساعت 12:45 PM روز چهارشنبه 7 بهمن ماه سال 1388
تو زیبایی و با تو به اوج می رسم ..
نویسنده :
فاطمه بهبودی - ساعت 6:46 PM روز دوشنبه 5 بهمن ماه سال 1388
مثل روزهای پیش رفتم عکاسی از تئاتر شهر اما ...

بارون بارید ... تند و شیرین .
بی پایان و رها .
سرکش و زیبا .
زبانم از دیدن این همه زیبایی بند آمد .
دیدگانم ناگاه پشت دوربین مبهوت شدند و آنگاه
اشک ریختند .. بدون آنکه منطقم این اشک ها را باور کند .. قلبم مرا پرستید برای آنکه .. در این دلتنگی هایم
سرود زیبای خداوندی را هنوز می توانستم بشنوم و ببینم .
........................
گاهی باید باران شد .. گاهی باید برف شد ..
تا بتوان زبان آن اتفاق را شنید .

نویسنده :
فاطمه بهبودی - ساعت 2:31 PM روز دوشنبه 5 بهمن ماه سال 1388
سومین روز خیلی جالب بود .... از عکسا معلومه .. نه ؟
الان این دو نفر ابتدای آشنایی هستن .. چشما شون کور ..
نوجه .. توجه .. به نتیجه اخلاقی داستان آخر عکسا توجه کنید .
این دوتا تو این صحنه با دیدن هم دیوونه شدن ... چون فکر می کنن آره این خودشه که می خوام
....
نویسنده :
فاطمه بهبودی - ساعت 3:12 PM روز یکشنبه 4 بهمن ماه سال 1388

فکر کنم دستم داره تو عکاسی راه می افته .. نه ؟
یا به قولی یخم داره آب می شه ؟
تصمیم دارم تا آخر جشنواره همه تئاتر های خیابونی رو کار کنم چون یه تجربه جدیده ..
اگر پایه عکاسی هستی بسم الله ...
اینجا شروع خوبی برای عکاسای علاقمنده .
بای تا فردا ... :)
نویسنده :
فاطمه بهبودی - ساعت 3:33 PM روز شنبه 3 بهمن ماه سال 1388

دیروز افتتاحیه ۲۸ تئاتر فجر بود .. همه منتظر بودیم .. یه شور .. یه گرما .. یه اتفاقی همه رو شاد کنه .. اما هوا خیلی سرد بود .. افتتاح سرد بود .. لبخند ها خاموش و نگاه ها گم شده بود .. تصور کنید دیروز افتتاح تئاتر فجر چه فضایی بود ؟

برای من که فرصت عکاسی تئاتر رو نداشتم تجربه عکاسی تئاتر خیابونی خوبه .. شما هم بیاید .. بدک نیست .
نویسنده :
فاطمه بهبودی - ساعت 5:27 PM روز چهارشنبه 30 دی ماه سال 1388
این چند روزه همش به بهونه عکاسی از خونه خارج می شدم و تنها کاری که اصلا نمیکردم عکاسی بود .
و فقط تو خیابون ها بی هدف راه می رفتم و راه .. البته به همراه ام پی فور محبوبم به مردم اطرافم زل می زدم و بعدش فقط فکر می کردم .
فقط فکر .. به چی ؟
نمی دونم .. شاید به این که چطوری از همه چیز و همه کس ببرم .
بخاطر این که از این آدمیت حالم داره به هم می خوره .
بیخیال ..
فکر می کنم گاهی بعضی از آدم ها که به انسانیت اعتقاد دارن خیلی زودتر از بقیه پیر می شن .
و این شامل حال من هم می شه .
تا بعد
ببینیم گذر فکر مون به کجا می خوره .